در انتظار ذوالبر | ||
|
رسول اكرم (ص ) در مجلسى آيه 7 و 8 سوره زلزال را خواند: برگفته از کتاب داستان دوستان ج 1 موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ شنبه 12 مرداد 1392
] [ 15:42 ] [ یاران ذوالبر ] سليمان (ع) روزى نشسته بود و نديمى با وى بود . ملك الموت (عزرائيل ) در آمد و تيز در روى آن نديم می نگريست . پس چون عزرائيل بيرون شد ، آن نديم از سليمان پرسيد كه اين چه كسى بود كه چنين تيز در من می نگريست؟ سليمان گفت: ((ملك الموت بود .)) نديم ترسيد . از سليمان خواست كه باد را فرمان دهد تا وى را به سرزمين هندوستان برد تا شايد از اجل گريخته باشد . گفت: ((عجب آمد مرا كه فرموده بودند تا جان وى همين ساعت در زمين هندوستان قبض كنم؛ حال آن كه مسافتى بسيار ديدم ميان اين مرد و ميان آن سرزمين . پس تعجب مىكردم تا خود خواست بدان سرعت، به آن جا رود . )) موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، برچسبها: داستان کوتاه, [ جمعه 11 مرداد 1392
] [ 16:31 ] [ یاران ذوالبر ] پيرى، از مريدان خود پرسيد: ((هيچ كارى و اثرى از شما سر زده است كه سودى براى ديگرى داشته باشد؟ )) يكى گفت: (( من امير بودم . گدايى به در خانه من آمد. چيزى خواست . من جامه خود و انگشتر ملوكانه به او دادم و او را بر تخت شاهى نشاندم و خود به حلقه درويشان پيوستم .)) موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، برچسبها: داستان کوتاه, [ جمعه 11 مرداد 1392
] [ 16:15 ] [ یاران ذوالبر ] كاروانى تجارتى از سرزمين يونان عبور مى كرد و همراهشان كالاهاى گرانبها و بسيارى بود. رهزنان غارتگر به آنها حمله كردند و همه اموال كاروانيان را غارت نمودند. بازرگان به گريه و زارى افتادند و خدا و پيامبرش را واسطه قرار دادند تا رهزنان به آنها رحم كنند، ولى رهزنان به گريه و زارى آنها اعتنا ننمودند.
دل نوشته: هنگام آسايش به بينوايان كمك كن كه جبران پريشانى خاطر بينوا، موجب دور نمودن بلا شود. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ پنج شنبه 10 مرداد 1392
] [ 15:31 ] [ یاران ذوالبر ] سويد پسر غفله مى گويد: منبع:بحار: ج 70، ص 321 شهادت اسوه ساده زیستی و دلدادگی تسلیت باد موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، امام علی (ع)، ، [ دو شنبه 7 مرداد 1392
] [ 20:24 ] [ یاران ذوالبر ] نجاشى شاعر، يكى از اطرافيان و ارادتمندان على (عليه السلام ) بود و با اشعارش سپاه على (عليه السلام ) را بر ضد معاويه تحريك مى كرد، بارها در سپاه اميرالمؤمنين (عليه السلام ) با دشمن جنگيد، ولى همين شخص يك بار پايش لغزيد و در ماه رمضان شراب خورد. وى را پيش اميرالمؤمنين آوردند و شرابخواريش را ثابت كردند. نجاشى عرض كرد: يا اميرالمؤمنين ! اين بيست تازيانه براى چيست ؟ منبع:بحار: ج 40، ص 27 شهادت امیر عادلان و حاکمان تسلیت باد. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، امام علی (ع)، ، [ دو شنبه 7 مرداد 1392
] [ 20:9 ] [ یاران ذوالبر ] عبدالواحد بن زيد نقل مى كند كه : منبع:الگوهاى رفتارى امام على عليه السّلام جلد اول شهادت یاور محرومان و مظلومان تسیلت باد موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، امام علی (ع)، ، [ یک شنبه 6 مرداد 1392
] [ 7:12 ] [ یاران ذوالبر ] مردی یهودی از حضرت علی (ع) پرسید از چیزی که برای خدا نیست و چیزی که نزد خدا نیست و چیزی که خدا نمی داند. امیرالمومنین (ع) فرمود: آنچه برای خدا نیست شریک است و آنچه نرد خدانیست ظلم است و چیزی که خدا نمی داند گفتا رشما یهود است که می گویید عزیز پسر خداست. یهودی گفت گواهی می دهم به یگانگی خداوند و رسالت محمد(ص)
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، امام علی (ع)، ، [ یک شنبه 6 مرداد 1392
] [ 6:52 ] [ یاران ذوالبر ] مرد به سیگارش پکی زد و قبل از اینکه تمام دود از دهانش بیرون بیاید با زبان دور لبهایش را لیسید و با دندانهای جلوئیش گاز کوچکی هم به بستنی یخی زد و در حالی که ملچ ملوچ میکرد شروع کرد به خوردن . در همین لحظه بود که چشمش افتاد به پسرک که طور خاصی نگاهش میکرد . خواست از او بپرسد که چه میخواهد که خود پسرک جلو آمد و در حالی که سعی میکرد با احترام حرف بزند از مرد پرسید : ببخشید آقا امام حسین آدم خوبی بود ؟! مرد که یکه خورده بود با تعجب به پسرک نگاه کرد و با کج و لوچ کردن لبها و چانه اش گفت : آره ، خوب که چی ؟! ـ شما مُحرّم که میشه براش سینه میزنین ؟! ـ آره ... چطور ؟ ـ اگه امام حسین الآن بود روزه میگرفت یا بستنی یخی میخورد ؛ اونم توی خیابون ؟! مرد خشکش زد ، نگاهی به پسرک و نگاهی به بستنی یخی انداخت و پس از اندکی سکوت در حالی که بستنی یخی را به طرف گوشه ای پرت میکرد با شرمندگی گفت : آره ، روزه میگرفت فکر میکنم اگه معاویه هم بود اگر هم میخورد توی خیابون نمیخورد!! ... الآن از لاشه سیگاری له شده ، دودی رقیق بلند بود. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ چهار شنبه 26 تير 1392
] [ 13:51 ] [ یاران ذوالبر ] تازه خوابم برده بود که فرشته ای آمد و با صدای لطیفش گفت: پاشو، پاشو! با تندی گفتم: ولم کن! نصف شب هم نمی گذاری بخوابم. فرشته لبخندی زد و از برق دندانهایش همه ی اتاق نورانی شد و از گوشه گوشه اش گل رویید. گفت: چقدر بد اخلاقی، بلند شو برویم! بوی خوبی به مشامم می رسید. خواستم از جای بر خیزم، امّا نمی توانستم. فرشته آهسته آهسته می رفت و در حالی که می خندید، می گفت: تو هم بیا! گفتم: صبر کن! من نمی توانم بلند شوم. گفت: تقصیر خودت است. خودت اینطور خواستی! نگاهی به دفترت بینداز. با وحشت از خواب بیدار شدم! اتاق در تاریکی شب و روشنایی مهتاب فرو رفته بود. چراغ مطالعه را روشن کردم و دفترم را باز کردم. تازه یادم آمد که منظور آن فرشته ی مهربان، متنی بود که نوشته بودم: «ماه رمضان کم کم نزدیک می شود، امّا من هنوز بیمارم. هنگام اذان، بویی مشامم را نوازش داد. بوی ماه مبارک رمضان بود. اشک در چشمانم حلقه زد. حسرت روزه گرفتن در ماه رمضان دلم را می سوزاند. نمی دانم، چرا خداوند لیاقت روزه گرفتن را در این ماه مبارک به من عطا نمی کند؟! چرا باید یک ماه تمام بسوزم و اشک بریزم، امّا نتوانم روزه بگیرم؟! چرا بهشت باید بیاید و آهسته آهسته از جلو من برود، امّا من نتوانم قدم از قدم بر دارم…». بغض گلویم را فشرد. اشک از چشمانم سرازیر شد و روی برگه ی دفترم افتاد. اطرافم را نگاه کردم. ساعت زنگی، مشتی دارو، برنامه مصرف داروها، دفترچه ای پر از شماره تلفن دکترها و بیمارستان ها، دفترچه ای که ملتمسانه در آن جملات را می نویسم و یک قلم که همیشه درد دلهایم را می نگارد و هیچگاه خسته نمی شود و یک آدم لاغر و بیمار. دیگر چه می خواستم از این زندگی…. کنار پنجره رفتم. گرچه دکتر توصیه کرده بود تمام شب را استراحت کنم، امّا مگر می شد؟! مگر فکر مهمانی خدا مرا لحظه ای راحت می گذاشت؟! سکوت شب بی اختیار مرا به اشک ریختن وا داشت، از خدا خواستم که مرا شفا دهد. صبح شد، مادر با آرامی مرا از خواب بیدار کرد، با بی میلی صبحانه را صرف کردم و به اتاقم برگشتم. روز پانزدهم ماه رمضان دو سال پیش از یادم نمی رود که آن بیماری سخت به سراغم آمد و چنان مرا گرفتار خود کرد که دیگر نتوانستم روزه ی ماه مبارک را بگیرم و مرا حسرت به دل گذاشت. ناگهان آسمان پر از سیاهی شد. باران شدیدی شروع به باریدن گرفت: «باران چنان نابه می کرد که گویی لشکر عظیمی از آسمان روی بام حلبی خانه فرود می آمدند و با نیزه هایشان می کوبیدند. نه تنها من در این سحر بیدار بودم؛ بلکه کبوتران عاشق و پروانه های مهربان هم به ستایش مشغول بودند. هوا سرد است، آنقدر که استخوان یخ می زند؛ ولی من به امید ماه رمضان و لطف خدا دلگرمم. بوی باران مرا به کنار پنجره می کشاند، آن را با تمام وجود حس می کنم. دلم می خواست من هم همچون باران، غم و غصه هایم را می باریدم، شاید که سبک شوم. خوشا به حال آسمان که خودش را سبک کرد…» روزها گذشت و 28 شعبان فرا رسید. نهار را خوردم و به اتاقم رفتم. ناگهان حس و حال عجیبی پیدا کردم. حس کردم مریضم. عصر همان روز با مادر به مطب دکتر رفتیم. دکتر آزمایشی نوشت و ما پس از انجام آن به خانه برگشتیم. قرار بود روز بعد جواب بدهند. خیلی نگران بودم. با خود گفتم: اگر نتوانم امسال روزه بگیرم چی؟ سجاده را باز کردم، نشستم و قرآن را گشودم: «وإن تصوموا خیر لکم…؛ روزه داشتن برای شما بهتر است».(سوره ی بقره،آیه184) بغضم ترکید و گفتم: پس خدایا! چرا من نمی توانم روزه بگیرم؟! آیا شایسته نیستم که مهمان تو باشم؟! خدایا! خودت فرموده ای: روزه برای من است. پاداش آن را خودم عطا می کنم. خودت فرموده ای: «روزه در همه ی ادیان واجب بوده است وروزه جلوه ای از شکر نعمتهای الهی و عامل و اسباب تقواست».(سوره ی بقره، آیه ی183 و 185) هر موقع روزه نمی گیرم، حس می کنم روحی در بدنم نیست! حس می کنم خودم نیستم، چون آنقدر پژمرده می شوم که فراموش می کنم در این دنیا زندگی می کنم… اشک و بغض به من اجازه حرف زدن نمی دادند. تمام شب را بیدار ماندم و به نتیجه ی آزمایش فکر کردم. صبح شد. همراه مادرم به آزمایشگاه رفتم و نتیجه را گرفتیم. طاقت نداشتم. هزار و یک فکر در سرم می چرخید. به مطب رسیدیم. روی صندلی نشستیم و منتظر ماندیم تا نوبتمان شود. هر لحظه، برایم مانند قرنی می گذشت. دکتر نگاهی به آزمایش کرد. چشمانم نگاه دکتر را دنبال می کرد. دکتر در چهره ام دقیق شد و گفت: چرا مضطربی؟! گفتم: می ترسم! گفت: چرا؟ گفتم: می ترسم نتوانم برای مهمانی خدا آماده شوم. دکتر خندید و گفت: فقط یک دارو برایت می نویسم. آن را مصرف کن تا حالت خوبِ خوب شود. با اعتراض گفتم: باز هم دارو؟! گفت: سی روز روزه برای سلامت روحی ات می نویسم. با شنیدن این خبر، خدا را شکر کردم و برای اینکه شادیم را با دیگران تقسیم کنم، برای افطاری روز اول ماه مبارک، جعبه ای خرما خریدم و آن را بین همسایه ها پخش کردم. آسمان هر روز مهربانتر می شد. اگر چـه در آب روییدن، آرزوی نیلوفر است اگرچه مرا شور و غوغای جوانی در سر است امّا شکفته می شوم چون نیلوفر در ماه رمضان مــاه حـضــور عـشـق، مــاه نـزول قــرآن
پدید آورنده : زینب بصیری ، صفحه 40 منبع : http://www.hawzah.net موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 25 تير 1392
] [ 12:27 ] [ یاران ذوالبر ] آورده اند كه ؛ اول كه منبر نساخته بودند در مسجد رسول صلى الله عليه و آله و سلم ستونى بود كه آن را ستون حنانه خوانند. حضرت رسالت پناه ، پشت بر آن ستون باز نهادى و ياران را وعظ گفتى . ياران گفتند: يا رسول اللّه ! اجازت ده تا منبرى بسازيم - تا بدان منبر وعظ گويى و ما در جمال مبارك تو مى نگريم . خواجه صلى الله عليه و آله و سلم اجازت فرمود. چون منبر بساختند، خواجه صلى الله عليه و آله و سلم از در مسجد درآمد و روى به منبر نهاد. چون پاى بر پايه اول نهاد گفت : آمين ، بر دويم نهاد گفت : آمين ، بر سيم نهاد گفت : آمين ، چون بنشست ، ستون در ناليدن آمد - كه اهل مسجد از ناله او به گريه در آمدند. خواجه صلى الله عليه و آله و سلم از منبر فرود آمد و ستون را در بغل گرفت تا ساكن شد و گفت : بدان خداى كه مرا به رسالت به خلقان فرستاده است ، كه اگر وى را در بر نگرفتمى تا به قيامت در فراق من ناله كردى . گفتند: يا رسول الله ! سه بار آمين گفتى و ما دعا نشنيديم . گفت : دعا جبرئيل كرد.
منبع: کتاب داستان عارفان موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ دو شنبه 24 تير 1392
] [ 1:11 ] [ یاران ذوالبر ] در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مردى بود كه هميشه توكل به خدا مى كرد و غالبا براى تجارت از شام به مدينه مى آمد، يك روز دزدى ، راه بر اين مرد تاجر گرفت و شمشيرش را به قصد كشتن وى بركشيد. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ جمعه 21 تير 1392
] [ 12:9 ] [ یاران ذوالبر ] نامه ای از حضرت شيخ قدس سره در پاسخ كسى كه طالب علم كيميا بود: اى طلب راه خدا و اى سالك طريق هدى ! اى برادر يقين دان كه قنطار طلاى احمر، براى كسى كه از اين عالم داخل آن عالم شد، به قدر ذره اى نفع و اثر ندارد. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 18 تير 1392
] [ 16:17 ] [ یاران ذوالبر ]
اين داستان به اواخر قرن 15 بر مي گردد. در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 بچه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد. يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد. آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود. منبع:http://www.imamhadi.com
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ چهار شنبه 5 تير 1392
] [ 16:55 ] [ یاران ذوالبر ] شرم میکنم که وزن سیری ام را با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو بکشم . . . ! برگفته از وبلاگ http://hani-72.blogfa.com/ موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ شنبه 1 تير 1392
] [ 12:31 ] [ یاران ذوالبر ]
موضوع انشا : خوش بختــــــی …
به نام خدا
خوش بختی یعنی اینکه قلب پدرت بتپد …
پایان !!! برگفته از وبلاگ http://hani-72.blogfa.com/ موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ شنبه 1 تير 1392
] [ 12:29 ] [ یاران ذوالبر ] شخصی نزد سلطان محمود سبکتکین رفت و گفت: مدتی بود که می خواستم رسول خدا (ص) را در خواب ببینم و غم خود را برای او بازگو کنم که سعادت مساعدت نمود و در شب گذشته به این دولت رسیدم و جمال با کمال آن حضرت را در خواب دیدم و گفتم: یا رسول الله ، هزار درهم قرض دارم و بر ادای آن قادر نیستم، می ترسم که اجل برسد و آن بدهی در گردن من باقی بماند، آن حضرت فرمود: برو نزد محمود سبکتکین و آن مبلغ را از او بستان عرض کردم : شاید از من باور نکند و نشان طلبد.فرمود : به او بگو به آن نشان که در اول شب ، سی هزار مرتبه بر من صلوات می فرستد و در آخر شب ، سی هزار مرتبه دیگر بر من صلوات می فرستد ، سلطان محمود از شنیدن این خواب به گریه آمد و تصدیق کرد و قرض او را ادا کرد و هزار د رهم دیگر به او بخشید ، اطرافیان سلطان تعجب کردند و گفتند: ای سلطان حرفهای این مرد را چگونه تصدیق می کنی و حال آنکه ما در اول شب و آخر شب با تو هستیم و نمی بینیم که به فرستادن صلوات مشغول باشی و اگر کسی در تمام اوقات شبانه روز به فرستادن صلوات مشغول باشد نمی تواند که شصت هزار صلوات بفرستد.
سلطان محمود گفت : من از علما شنیده ام که هر که یک بار این صلوات را بفرستد گویا چنان است که ده هزار مرتبه صلوات فرستاده است و من در اول شب سه مرتبه و در آخر شب نیز سه مرتبه این صلوات را می خوانم . پس این شخص که پیغام آن حضرت راآورده درست و راست می گوید و این گریه ی من از شادی است . این صلوات چنین است:
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ پنج شنبه 9 خرداد 1392
] [ 21:16 ] [ یاران ذوالبر ]
قنبر مى گويد: روزى امـام عـلى عـليه السّلام از حال زار يتيمانى آگاه شد، به خانه برگشت و برنج و خـرمـا و روغـن فـراهـم كـرده در حـالى كـه آن را خـود بـه دوش كـشـيـد، مـرا اجـازه حمل نداد، وقتى بخانه يتيمان رفتيم غذاهاى خوش طعمى درست كرد و به آنان خورانيد تا سير شدند.
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ جمعه 27 ارديبهشت 1392
] [ 16:23 ] [ یاران ذوالبر ] زاهدی روايت كرده كه در عمرم: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد. اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟ سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا آورده ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت:تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟ چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد . گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن . گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ دو شنبه 23 ارديبهشت 1392
] [ 12:3 ] [ یاران ذوالبر ] رسول خدا صلى الله عليه و آله در كنار بستر جوانى حاضر شدند كه در حال جان دادن بود. به او فرمود: بگو ((لا اله الا الله )). 1-((يا من يقبل اليسير و يعفو عن الكثير اقبل منى اليسير و اعف عنى الكبير، انك الغفور الرحيم )) 2- بحار: ج 74، ص 75
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ یک شنبه 8 ارديبهشت 1392
] [ 11:23 ] [ یاران ذوالبر ] |
|
(function(i,s,o,g,r,a,m){i['GoogleAnalyticsObject']=r;i[r]=i[r]||function(){ (i[r].q=i[r].q||[]).push(arguments)},i[r].l=1*new Date();a=s.createElement(o), m=s.getElementsByTagName(o)[0];a.async=1;a.src=g;m.parentNode.insertBefore(a,m) })(window,document,'script','//www.google-analytics.com/analytics.js','ga'); ga('create', 'UA-52170159-2', 'auto'); ga('send', 'pageview'); |