در انتظار ذوالبر | ||
|
به نام آنکه معبود است و معشوق گناهم را پوشاندی . گمان بردم فراموشم کردی
و ختم کلام اینکه... منبع:http://www.daftarezendegi.blogsky.com [ پنج شنبه 27 تير 1392
] [ 1:45 ] [ یاران ذوالبر ] ملانصرالدین که تمام ماه رمضان را روزه می گرفت، از یک چیز در زحمت بود. او عادت کرده بود تا هر روزی که از این ماه می گذرد، پیش خودش حساب کند و ببیند چند روز از ماه باقی مانده است. این حساب و کتاب هر روزه ، عاقبت هم کار دست ملانصرالدین می داد و او را به وسواس و شک گرفتار می کرد. مردم می دیدند که هر روز ماه رمضان با انگشتان دست هایش مشغول حساب و کتاب است. دوستانش که برای اولین بار او را این همه مطمئن می دیدند ، با تعجب پرسیدند: منیع:http://love4you1.persianblog.ir [ پنج شنبه 27 تير 1392
] [ 1:40 ] [ یاران ذوالبر ] مرد به سیگارش پکی زد و قبل از اینکه تمام دود از دهانش بیرون بیاید با زبان دور لبهایش را لیسید و با دندانهای جلوئیش گاز کوچکی هم به بستنی یخی زد و در حالی که ملچ ملوچ میکرد شروع کرد به خوردن . در همین لحظه بود که چشمش افتاد به پسرک که طور خاصی نگاهش میکرد . خواست از او بپرسد که چه میخواهد که خود پسرک جلو آمد و در حالی که سعی میکرد با احترام حرف بزند از مرد پرسید : ببخشید آقا امام حسین آدم خوبی بود ؟! مرد که یکه خورده بود با تعجب به پسرک نگاه کرد و با کج و لوچ کردن لبها و چانه اش گفت : آره ، خوب که چی ؟! ـ شما مُحرّم که میشه براش سینه میزنین ؟! ـ آره ... چطور ؟ ـ اگه امام حسین الآن بود روزه میگرفت یا بستنی یخی میخورد ؛ اونم توی خیابون ؟! مرد خشکش زد ، نگاهی به پسرک و نگاهی به بستنی یخی انداخت و پس از اندکی سکوت در حالی که بستنی یخی را به طرف گوشه ای پرت میکرد با شرمندگی گفت : آره ، روزه میگرفت فکر میکنم اگه معاویه هم بود اگر هم میخورد توی خیابون نمیخورد!! ... الآن از لاشه سیگاری له شده ، دودی رقیق بلند بود. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ چهار شنبه 26 تير 1392
] [ 13:51 ] [ یاران ذوالبر ] تازه خوابم برده بود که فرشته ای آمد و با صدای لطیفش گفت: پاشو، پاشو! با تندی گفتم: ولم کن! نصف شب هم نمی گذاری بخوابم. فرشته لبخندی زد و از برق دندانهایش همه ی اتاق نورانی شد و از گوشه گوشه اش گل رویید. گفت: چقدر بد اخلاقی، بلند شو برویم! بوی خوبی به مشامم می رسید. خواستم از جای بر خیزم، امّا نمی توانستم. فرشته آهسته آهسته می رفت و در حالی که می خندید، می گفت: تو هم بیا! گفتم: صبر کن! من نمی توانم بلند شوم. گفت: تقصیر خودت است. خودت اینطور خواستی! نگاهی به دفترت بینداز. با وحشت از خواب بیدار شدم! اتاق در تاریکی شب و روشنایی مهتاب فرو رفته بود. چراغ مطالعه را روشن کردم و دفترم را باز کردم. تازه یادم آمد که منظور آن فرشته ی مهربان، متنی بود که نوشته بودم: «ماه رمضان کم کم نزدیک می شود، امّا من هنوز بیمارم. هنگام اذان، بویی مشامم را نوازش داد. بوی ماه مبارک رمضان بود. اشک در چشمانم حلقه زد. حسرت روزه گرفتن در ماه رمضان دلم را می سوزاند. نمی دانم، چرا خداوند لیاقت روزه گرفتن را در این ماه مبارک به من عطا نمی کند؟! چرا باید یک ماه تمام بسوزم و اشک بریزم، امّا نتوانم روزه بگیرم؟! چرا بهشت باید بیاید و آهسته آهسته از جلو من برود، امّا من نتوانم قدم از قدم بر دارم…». بغض گلویم را فشرد. اشک از چشمانم سرازیر شد و روی برگه ی دفترم افتاد. اطرافم را نگاه کردم. ساعت زنگی، مشتی دارو، برنامه مصرف داروها، دفترچه ای پر از شماره تلفن دکترها و بیمارستان ها، دفترچه ای که ملتمسانه در آن جملات را می نویسم و یک قلم که همیشه درد دلهایم را می نگارد و هیچگاه خسته نمی شود و یک آدم لاغر و بیمار. دیگر چه می خواستم از این زندگی…. کنار پنجره رفتم. گرچه دکتر توصیه کرده بود تمام شب را استراحت کنم، امّا مگر می شد؟! مگر فکر مهمانی خدا مرا لحظه ای راحت می گذاشت؟! سکوت شب بی اختیار مرا به اشک ریختن وا داشت، از خدا خواستم که مرا شفا دهد. صبح شد، مادر با آرامی مرا از خواب بیدار کرد، با بی میلی صبحانه را صرف کردم و به اتاقم برگشتم. روز پانزدهم ماه رمضان دو سال پیش از یادم نمی رود که آن بیماری سخت به سراغم آمد و چنان مرا گرفتار خود کرد که دیگر نتوانستم روزه ی ماه مبارک را بگیرم و مرا حسرت به دل گذاشت. ناگهان آسمان پر از سیاهی شد. باران شدیدی شروع به باریدن گرفت: «باران چنان نابه می کرد که گویی لشکر عظیمی از آسمان روی بام حلبی خانه فرود می آمدند و با نیزه هایشان می کوبیدند. نه تنها من در این سحر بیدار بودم؛ بلکه کبوتران عاشق و پروانه های مهربان هم به ستایش مشغول بودند. هوا سرد است، آنقدر که استخوان یخ می زند؛ ولی من به امید ماه رمضان و لطف خدا دلگرمم. بوی باران مرا به کنار پنجره می کشاند، آن را با تمام وجود حس می کنم. دلم می خواست من هم همچون باران، غم و غصه هایم را می باریدم، شاید که سبک شوم. خوشا به حال آسمان که خودش را سبک کرد…» روزها گذشت و 28 شعبان فرا رسید. نهار را خوردم و به اتاقم رفتم. ناگهان حس و حال عجیبی پیدا کردم. حس کردم مریضم. عصر همان روز با مادر به مطب دکتر رفتیم. دکتر آزمایشی نوشت و ما پس از انجام آن به خانه برگشتیم. قرار بود روز بعد جواب بدهند. خیلی نگران بودم. با خود گفتم: اگر نتوانم امسال روزه بگیرم چی؟ سجاده را باز کردم، نشستم و قرآن را گشودم: «وإن تصوموا خیر لکم…؛ روزه داشتن برای شما بهتر است».(سوره ی بقره،آیه184) بغضم ترکید و گفتم: پس خدایا! چرا من نمی توانم روزه بگیرم؟! آیا شایسته نیستم که مهمان تو باشم؟! خدایا! خودت فرموده ای: روزه برای من است. پاداش آن را خودم عطا می کنم. خودت فرموده ای: «روزه در همه ی ادیان واجب بوده است وروزه جلوه ای از شکر نعمتهای الهی و عامل و اسباب تقواست».(سوره ی بقره، آیه ی183 و 185) هر موقع روزه نمی گیرم، حس می کنم روحی در بدنم نیست! حس می کنم خودم نیستم، چون آنقدر پژمرده می شوم که فراموش می کنم در این دنیا زندگی می کنم… اشک و بغض به من اجازه حرف زدن نمی دادند. تمام شب را بیدار ماندم و به نتیجه ی آزمایش فکر کردم. صبح شد. همراه مادرم به آزمایشگاه رفتم و نتیجه را گرفتیم. طاقت نداشتم. هزار و یک فکر در سرم می چرخید. به مطب رسیدیم. روی صندلی نشستیم و منتظر ماندیم تا نوبتمان شود. هر لحظه، برایم مانند قرنی می گذشت. دکتر نگاهی به آزمایش کرد. چشمانم نگاه دکتر را دنبال می کرد. دکتر در چهره ام دقیق شد و گفت: چرا مضطربی؟! گفتم: می ترسم! گفت: چرا؟ گفتم: می ترسم نتوانم برای مهمانی خدا آماده شوم. دکتر خندید و گفت: فقط یک دارو برایت می نویسم. آن را مصرف کن تا حالت خوبِ خوب شود. با اعتراض گفتم: باز هم دارو؟! گفت: سی روز روزه برای سلامت روحی ات می نویسم. با شنیدن این خبر، خدا را شکر کردم و برای اینکه شادیم را با دیگران تقسیم کنم، برای افطاری روز اول ماه مبارک، جعبه ای خرما خریدم و آن را بین همسایه ها پخش کردم. آسمان هر روز مهربانتر می شد. اگر چـه در آب روییدن، آرزوی نیلوفر است اگرچه مرا شور و غوغای جوانی در سر است امّا شکفته می شوم چون نیلوفر در ماه رمضان مــاه حـضــور عـشـق، مــاه نـزول قــرآن
پدید آورنده : زینب بصیری ، صفحه 40 منبع : http://www.hawzah.net موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 25 تير 1392
] [ 12:27 ] [ یاران ذوالبر ] آورده اند كه ؛ اول كه منبر نساخته بودند در مسجد رسول صلى الله عليه و آله و سلم ستونى بود كه آن را ستون حنانه خوانند. حضرت رسالت پناه ، پشت بر آن ستون باز نهادى و ياران را وعظ گفتى . ياران گفتند: يا رسول اللّه ! اجازت ده تا منبرى بسازيم - تا بدان منبر وعظ گويى و ما در جمال مبارك تو مى نگريم . خواجه صلى الله عليه و آله و سلم اجازت فرمود. چون منبر بساختند، خواجه صلى الله عليه و آله و سلم از در مسجد درآمد و روى به منبر نهاد. چون پاى بر پايه اول نهاد گفت : آمين ، بر دويم نهاد گفت : آمين ، بر سيم نهاد گفت : آمين ، چون بنشست ، ستون در ناليدن آمد - كه اهل مسجد از ناله او به گريه در آمدند. خواجه صلى الله عليه و آله و سلم از منبر فرود آمد و ستون را در بغل گرفت تا ساكن شد و گفت : بدان خداى كه مرا به رسالت به خلقان فرستاده است ، كه اگر وى را در بر نگرفتمى تا به قيامت در فراق من ناله كردى . گفتند: يا رسول الله ! سه بار آمين گفتى و ما دعا نشنيديم . گفت : دعا جبرئيل كرد.
منبع: کتاب داستان عارفان موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ دو شنبه 24 تير 1392
] [ 1:11 ] [ یاران ذوالبر ] در زمان پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله و سلم) مردى بود كه هميشه توكل به خدا مى كرد و غالبا براى تجارت از شام به مدينه مى آمد، يك روز دزدى ، راه بر اين مرد تاجر گرفت و شمشيرش را به قصد كشتن وى بركشيد. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ جمعه 21 تير 1392
] [ 12:9 ] [ یاران ذوالبر ] ترجمه : [ سه شنبه 18 تير 1392
] [ 22:13 ] [ یاران ذوالبر ] نامه ای از حضرت شيخ قدس سره در پاسخ كسى كه طالب علم كيميا بود: اى طلب راه خدا و اى سالك طريق هدى ! اى برادر يقين دان كه قنطار طلاى احمر، براى كسى كه از اين عالم داخل آن عالم شد، به قدر ذره اى نفع و اثر ندارد. موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ سه شنبه 18 تير 1392
] [ 16:17 ] [ یاران ذوالبر ]
اين داستان به اواخر قرن 15 بر مي گردد. در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با 18 بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي 18 ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 بچه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد. يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد. آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود. منبع:http://www.imamhadi.com
موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ چهار شنبه 5 تير 1392
] [ 16:55 ] [ یاران ذوالبر ]
این شب، شب بسيار مباركى است; از امام صادق(عليه السلام) روايت شده است كه از امام محمّد باقر(عليه السلام) از فضيلت شب نيمه شعبان سؤال شد، فرمود: آن شب، بعد از شب قدر بافضيلت ترين شب هاى سال است. در اين شب، خداوند به بندگانش فضل خود را عطا مى فرمايد و به كرم خويش، آنان را مى آمرزد;در اين شب، براى تقرّب به خداوند سعى و كوشش نماييد! زيرا اين شب، شبى است كه خداوند به ذات مقدّس خود قسم ياد كرده است كه نيازمندى را دست خالى برنگرداند، مادامى كه معصيت و گناهى را نخواهد و شبى است كه خداى متعال آن را براى ما اهل البيت(عليهم السلام) قرار داد، آن گونه كه شب قدر را براى پيامبر ما قرار داد. پس در دعا و ثناى الهى در اين شب كوشش كنيد.(1) اَللّهُمَّ بِحَقِّ لَيْلَتِنا هذِهِ وَمَوْلُودِها وَحُجَّتِكَ، وَمَوْعُودِهَا الَّتى قَرَنْتَ اِلى خدايا به حق اين شبى كه ما در آنيم و به حق آن كس كه در آن به دنيا آمدهو حجتت و موعود آن كه همراه كردى فَضْلِها فَضْلاً، فَتَمَّتْ كَلِمَتُكَ صِدْقاً وَعَدْلاً لا مُبَدِّلَ لِكَلِماتِكَ، وَلا مُعَقِّبَ به فضيلت اين شب فضيلت ديگرى و بدين سبب تمام شد كلمه تو براستى و عدالت تغيير دهنده اى براى كلمات تو نيست و پس زننده اى لاِياتِكَ، نُورُكَ الْمُتَاَلِّقُ، وَضِيآؤُكَ الْمُشْرِقُ، وَالْعَلَمُ النُّورُ فى طَخْيآءِ براى آيات تو نيست آن نور درخشانت و آن روشنى فروزانت و آن نشانه نورانى در شب تاريك الدَّيْجُورِ، اَلْغائِبُ الْمَسْتُورُ، جَلَّ مَوْلِدُهُ، وَكَرُمَ مَحْتِدُهُ، وَالْمَلائِكَةُ شُهَّدُهُ، ظلمانى آن پنهان غايب از انظار كه ولادتش بزرگ و كريم الاصل بود و فرشتگان گواهان اويند وَاللهُ ناصِرُهُ وَمُؤَيِّدُهُ اِذا آنَ ميعادُهُ، وَالْمَلائِكَةُ اَمْدادُهُ، سَيْفُ اللهِ الَّذى لا و خدا ياور و كمك كار اوست در آن هنگام كه وعده اش برسد و فرشتگان مددكارش باشند آن شمشير برنده خدا كه يَنْبُو، وَنُورُهُ الَّذى لا يَخْبُو، وَ ذُوالْحِلْمِ الَّذى لا يَصْبُوا، مَدارُ الدَّهْرِ، كُند نشود و نور او كه خاموش نگردد و بردبارى كه كار بى رويه انجام ندهد چرخ روزگار بخاطر او گردش كند وَنَواميسُ الْعَصْرِ، وَوُلاةُ الاَْمْرِ، وَالْمُنَزَّلُ عَلَيْهِمْ ما يَتَنَزَّلُ فى لَيْلَةِ الْقَدْرِ، و او و پدران معصومش نواميس هر عصر و واليان امر خدايند در شب قدر آنچه نازل شود بر ايشان نازل گردد وَاَصْحابُ الْحَشْرِ وَالنَّشْرِ، تَراجِمَةُ وَحْيِهِ، وَوُلاةُ اَمْرِهِ وَنَهْيِهِ، اَللّـهُمَّ و آنهايند صاحبان حشر و نشر و مفسران وحى خدا و سرپرستان امر و نهى او خدايا فَصَلِّ عَلى خاتِمِهْم وَقآئِمِهِمُ، اَلْمَسْتُورِ عَنْ عَوالِمِهِمْ، وَاَدْرِكْ بِنا أَيّامَهُ، پس درود فرست بر خاتم ايشان و قائمشان كه در پس پرده است از عوالم آنها و ما را به روزگار او وَظُهُورَهُ وَقِيامَهُ، وَاجْعَلْنا مِنْ اَنْصارِهِ، وَاقْرِنْ ثارَنا بِثارِهِ، وَاكْتُبْنا فى و زمان ظهور و قيامش برسان و از جمله يارانش قرارمان ده و خونخواهى ما را به خونخواهى او مقرون گردان و نام ما را در اَعْوانِهِ وَخُلَصآئِهِ، وَاَحْيِنا فى دَوْلَتِهِ ناعِمينَ، وَبِصُحْبَتِهِ غانِمينَ، وَبِحَقِّهِ زمره ياران و مخصوصانش ثبت فرما و ما را در دولتش شادكام و متنعم و به هم نشينيش بهره مند و به گرفتن حقش قآئِمينَ، وَمِنَ السُّوءِ سالِمينَ، يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ، وَالْحَمْدُللهِِ رَبِّ پا بر جا بدار و از بديها بر كنارمان كن اى مهربانترين مهربانان و ستايش خاص خدا پروردگار الْعالَمينَ، وَصَلَّى اللّهُ عَلى سَيِّدِنا مُحَمَّد خاتَمِ النَّبِيّينَ وَالْمُرْسَلينَ، جهانيان است و درودهاى او بر آقاى ما محمّدخاتم پيمبران و مرسلين وَعَلى اَهْلِ بَيْتِهِ الصّادِقينَ، وَعِتْرَتِهَ النّاطِقينَ، وَالْعَنْ جَميعَ الظّالِمينَ، و بر خاندان راستگو و عترت حقگويش باد و از رحمت خود دور ساز تمام ستمكاران را واحْكُمْ بَيْنَنا وَبَيْنَهُمْ يا اَحْكَـمَ الْحـاكِميـنَ.(11) و ميان ما و ايشان داورى كن اى محكمترين حكم كنندگان. پنجم: «شيخ طوسى» از اسماعيل بن فضل هاشمى روايت كرده كه گفت: حضرت صادق(عليه السلام) اين دعا را به من تعليم داد تا آن را در شب نيمه شعبان بخوانم: اَللّـهُمَّ اَنْتَ الْحَىُّ الْقَيُّومُ، اَلْعَلِىُّ الْعَظيمُ، اَلْخالِقُ الرّازِقُ، اَلْمُحْيِى خدايا تويى زنده پاينده والاى بزرگ آفريننده و روزى دهنده زنده كننده الْمُميتُ، اَلْبَدىءُ الْبَديعُ، لَكَ الْجَلالُ وَلَكَ الْفَضْلُ، وَلَكَ الْحَمْدُ وَلَكَ و ميراننده آغاز كننده و پديد آرنده، براى توست بزرگى و از آن توست فضيلت و ستايش و از آن تو الْمَنُّ، وَلَكَ الْجُودُ وَلَكَ الْكَرَمُ، وَلَكَ الاَْمْرُ وَلَكَ الْمَجْدُ وَلَكَ الْشُّكْرُ، است نعمت و جود و خاص توست بزرگوارى و از توست فرمان و شوكت و خاص تو است سپاسگزارى وَحْدَكَ لا شَريكَ لَكَ، يا واحِدُ يا اَحَدُ، يا صَمَدُ يا مَنْ لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ، كه يگانه اى و شريكى برايت نيست اى يگانه اى يكتا اى بى نياز اى كه فرزندى ندارد و فرزند كسى نباشد وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً اَحَدٌ، صَلِّ عَلى مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد، وَاْغفِرْ لى ونيست برايش همتايى هيچ كس درود فرست بر محمّد و آل محمّد و بيامرز مرا وَارْحَمْنى، وَاكْفِنى ما اَهَمَّنى، وَاقْضِ دَيْنى، وَوَسِّعْ عَلَىَّ فى رِزْقى، و به من رحم كن و كفايت كن از من آنچه فكر مرا به خود مشغول كرده و قرضم را ادا كن و در روزيم گشايش ده فَاِنَّكَ فى هذِهِ اللَّيْلَةِ كُلَّ اَمْر حَكيم تَفْرُقُ، وَمَنْ تَشآءُ مِنْ خَلْقِكَ تَرْزُقُ، زيرا كه تو در اين شب هر كار محكمى را از هم جدا كنى و هر يك از مخلوقات خود را بخواهى روزى دهى فَارْزُقْنى وَاَنْتَ خَيْرُ الرّازِقينَ، فَاِنَّكَ قُلْتَ وَ اَنْتَ خَيْرُ الْقآئِلينَ النّاطِقينَ: پس روزيم ده كه تو بهترين روزى دهندگانى زيرا تو خود گفتى و تو بهترين گويندگان و ناطقان هستى كه فرمودى وَاسْئَلُوا اللهَ مِنْ فَضْلِهِ. فَمِنْ فَضْلِكَ اَسْئَلُ، وَ اِيّاكَ قَصَدْتُ، وَ ابْنَ نَبِيِّكَ «از خدا بخواهيد از فضل او» پس من از فضل تو مى خواهم و تو را قصد كردم و به فرزند پيمبرت اعْتَمَدْتُ، وَ لَكَ رَجَوْتُ، فَارْحَمْنى يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ.(12) اعتماد كردم و از تواميدوارم پس به من رحمت كن اى مهربانترين مهربانان. ششم: اين دعا را بخواند كه حضرت رسول(صلى الله عليه وآله) در اين شب مى خواندند: اَللّهُمَّ اقْسِمْ لَنا مِنْ خَشْيَتِكَ ما يَحُولُ بَيْنَنا وَبَيْنَ مَعْصِيَتِكَ، وَمِنْ خدايا بهره ما كن از ترس خود بدان اندازه كه حائل شود ميان ما و نافرمانيت و از طـاعَتِكَ ما تُبَلِّغُنا بِهِ رِضْوانَكَ، وَمِنَ الْيَقينِ ما يَهُونُ عَلَيْنا بِهِ مُصيباتُ اطاعت خويش بدان مقدار كه ما را به خشنودى و رضوان تو برساند و از يقين بدان حد كه بوسيله آن ناگواريهاى الدُّنْيا، اَللّـهُمَّ اَمْتِعْنا بِاَسْماعِنا وَاَبْصارِنا وَقُوَّتِنا ما اَحْيَيْتَنا، وَاجْعَلْهُ دنيا بر ما آسان گردد خدايا ما را به گوشهايمان و ديده هامان و نيرويمان تا زنده ايم بهره مند ساز الْوارِثَ مِنّا، وَاجْعَلْ ثارَنا عَلى مَنْ ظَلَمَنا، وَانْصُرنا عَلى مَنْ عادانا، وَلا و آن را وارث ما گردان و خون ما را به گردن كسى انداز كه بر ما ستم كرده و يارى ده ما را بر كسى كه با ما دشمنى كند تَجْعَلْ مُصيبَتَنا فى دينِنا، وَلا تَجْعَلِ الدُّنْيا اَكْبَرَ هَمِّنا، وَلا مَبْلَغَ عِلْمِنا، و مصيبت ما را در دينمان قرار مده و دنيارا بزرگترين اندوه ما قرار مده و نيز آخرين حد دانش ما قرارش مده وَلا تُسَلِّطْ عَلَيْنا مَنْ لا يَرْحَمُنا، بِرَحْمَتِكَ يا اَرْحَمَ الرّاحِمينَ.(13) و مسلّط مكن بر ما كسى را كه بر ما رحم نكند به رحمتت اى مهربانترين مهربانان. و اين دعاى جامع و كاملى است كه خواندن آن در اوقات ديگر نيز غنيمت است و از عوالى اللّئالى نقل شده كه حضرت رسول(صلى الله عليه وآله)هميشه اين دعا را مى خواندند.(14) يا مَنْ اِلَيْهِ مَلْجَأُ الْعِبادِ فِى الْمُهِمّاتِ، وَاِلَيْهِ يَفْزَعُ الْخَلْقُ فىِ الْمُلِمّاتِ،
[ یک شنبه 2 تير 1392
] [ 12:50 ] [ یاران ذوالبر ] شرم میکنم که وزن سیری ام را با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو بکشم . . . ! برگفته از وبلاگ http://hani-72.blogfa.com/ موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ شنبه 1 تير 1392
] [ 12:31 ] [ یاران ذوالبر ]
موضوع انشا : خوش بختــــــی …
به نام خدا
خوش بختی یعنی اینکه قلب پدرت بتپد …
پایان !!! برگفته از وبلاگ http://hani-72.blogfa.com/ موضوعات مرتبط: داستان کوتاه آموزنده، ، [ شنبه 1 تير 1392
] [ 12:29 ] [ یاران ذوالبر ] |
|